اشعار انقلابی

 

 

 

 

 

 

********

 

پیام بهار

 

 

عروس صبح میخندید

 

نسیمی از فراز دره های دور

 

بسان رهروی سرمست

 

می آمد

 

و با خود هدیۀ کهسار

 

عطر تازۀ گلهای وحشی را

 

برای نوعروس صبح می آورد

 

شبانان گله های گوسفندان را

 

بسوی مرغزاران پیش می راندند

 

و چونان بلبلان وحشی آوارۀ دامان کوهستان

 

به ساز پرشکوه نای خود

 

آواز می خواندند

 

و دست صبحگاهان

 

چهرۀ زنگار شب را

 

با لعاب روشنی میشست

 

در آنجا

 

در میان کشتزاران

 

دل برزیگران بیتاب و

 

نخل آروز شان پر گل امید

 

و چشم جان

 

به راه نو بهارانی که میآمد

 

و رعد پر طنینش

 

شعلۀ فرمان رستاخیز می آورد

 

درینجا

 

در میان کارگاهان

 

پیشتاز خلق

 

زپهنای عمل

 

درس کبیر انقلاب سرخ می آموخت

 

چراغ زندگانی نیک روشن بود

 

و بزم کارگاه و روستا را

 

شور و حالی از صفای تیغ و جوشن بود

 

عروس صبح میخندید

 

نسیمی از فراز دره های دور

 

بسان رهرو سرمست

 

پیام رزم باز آورد

 

و موج پرتوان کارگر

 

بیباک و خشم آهنگ

 

پیشاپیش صنف رنجبر

 

زی صحنۀ پیکار دوران ساز

 

پویان شد

 

و این پیکار جولان میکند

 

تا لشکر گیتی گشای خلق

 

زدیو و دد رها گرداند انسان را

 

عروس صبح میخندید

 

نسیمی از فراز دره های دور

 

بسان رهرو سرمست می آمد

 

و باخود

 

هدیۀ کوهسار

 

عطر تازۀ گلهای وحشی را

 

برای نوعروس صبح می آورد

 

پیام نوبهار رزم

 

در گوش جهان میگفت

 

که پیکار نوین خلق، آهنگ طرب دارد

 

و دیگر رنج پستی پیکر انسان نیازارد.

 

 

عبدالاله "رستاخیز

*******

خورشيد انقلاب

 

 

آهنگ روستا

عصيان شهرها

فرمان توده ها

پيمان ارتقاء

ازبيكران یأس

ميخواندم بگوش

***

هنگامۀ اميد

اميد زندگی

تا وارهم ز درد

تا بركنم زجا

بنياد بردگی

شيوابيان شوم

آتش زبان شوم

گويم ترانه ها

***

گيرم به كف تفنگ

با خلق همنوا

تا بركنم زبُن

افسون جنگها

چون آذرخش تند

در خرمن ستم

سازم شراره ها

***

آندم كه كارگر

با خلق روستا

همراه وهمصدا

با پتك و داسها

خواند سرود رزم

خيل ستمكشان

در دشت زارها

***

من درصفوف رزم

در سنگر نبرد

با همگنان خويش

پيمان خون كنم

رزم آزما شوم

تیغ آشنا شوم

در بستر زمان

***

درخون تپم چو صيد

با شور زندگی

تا (توده) وارهد

از قيد بندگی

تا بركشد نوا

فرزند كارگر

اين است دور ما

***

زنجيرها گسست

پيمانه ها شكست

پيمانۀ ستم

خالی زباده شد

وز شرق توده ها

تابنده سركشيد

خورشيد انقلاب

***

٢٩ دلو ١٣٤٧ زندان دهمزنگ- کابل

 

عبدالاله رستاخیز

**************

 

*********************

شعری از: رفیق شهید داود سرمد

 

عقاب زخمی

 

 

زخون خویش خطی میکشم به سوی شفق

چه خوب عاشق این سرخی سرانجامم

نوید فتح شبستان دهم به راهروان

سرود رزم پیام آوران شود نامم

عقاب زخمی ام و میتوانیم کشتن

مگر محال بود لحظۀ کنی رامم

تویی که پشت تو میلزد از تصور مرگ

منم که زنده گی دیگر است اعدامم

 

********************

 

^^^^^^^^

 

کولی

 

به قلم شهید انیس آزاد

 

من كولي شكسته دلی بی هدف نيم

 

كز راه رفته باز كشم پای خويش را

 

يا آنكه از گزند ره و نيش خار ها

 

در پيش رهروان شكنم عهد خويش را

 

در نيمه شب كه از پس اين پرده ی حرير

 

مي ديدم آن ستاره كم نور خواب را

 

من با هجای ديگر و فرياد ديگری

 

می خواندم آن سرود رخ آفتاب را

 

آنشب كه بوی عطر غريبانه گياه

 

می كرد تازه كوره ره ی امتداد را

 

چون كولي كه از همه جا دل بريده است

 

می خواندم سرود خوش بامداد را

 

آنروز ها ستاره بخت سياه من

 

در آسمان چشم تو هرگز نمی نمود

 

سيلاب سهمناك خروشان لحظه ها

 

يكسر مرا ز ساحل آرامشم ربود

 

آری كنون كه در خم يك كوچه مانده ام

 

فرياد باز گشتن من مُرد در گلو

 

تو از سپيده های زمان پرس و باز گرد

 

آنگاه راه رفتن من را دوباره گو

 

 

زندان پلچرخی - سنبلۀ ١٣٦١

لحظه هایی قبل از اعدام بلاک سوم –منزل چهارم-

اتاق گوشواره

 

منبع: وبسایت رهروان

^^^^^^^^